همیشه فکر می کنم چیزی کم بوده، که اینطور هم بوده. این حس همیشه بامن بوده؛در خواب با من هم اغوش بوده و در بیداری مرا پیراهن وار در بر کرده است.از این حس سردرد می شوم، کسل می شوم، دیوانه وار به کوی می شوم و راه می افتم.
فقط برای نوشتن " اصلن، مثلن...." انسان را متهم می کند به انیکه ایرانی می نوسد. مگر ایرانی نوشتن چه گونه است . من که به این پی نبرده ام. دوستی وقتی نوشته ام که کلمات از این قبیل را در بر داشت،خوانده بود، نوشته بود " فکر می کنم در جمهوری اسلامی زندگی می کنید. کافی است به افغانستان بیاید و کار مند دولتی شوید تا روی این نوشته ات مقامات خط بکشد و بگوید اشتباه املایی دارد". دوست ام از این بابت تشکر. مرا متوجه اینده ام کرده بودید.
--------
شروع مطالعه من از روانشناسی بود. کتاب های " حورایی( ایرانی)"،علی رضا ازمندیان(ایرانی)"، "دلکارنگی(امریکایی با ترجمه ایران)"، انتونی رابنز(امریکایی با ترجمه ایران)"..... را مطالعه می کردم. رواشناسی دنیا خودش را داشت. خیلی جالب بود. اما بعداز مدتی مرا سرگردان کرد. روی اوردم به ادبیات.
-------
ادبیات را با رمان شروع کردم. "بامداد خمار"، " گذرگاه تب"، " تکیه برباد"، "بر بال ققنوس"،"شب های تنهایی"،" بازی سرنوشت"، " کوری" ، " لا وینیا" و بعد ها کتاب های هدایت و بزرگ علوی را هم می خواندم. "چشم هایش"، بوفکور"،" سگ ولگرد"، سه قطره خون،"مدیر مدرسه( جلال ال احمد)،" سرنوشت جنگل ها"(روسی) این کتاب اخیر را در یکی از کتاب خانه ها یافتم که در اولش یادگاری از شاعری و نویسنده ما "حفیظ الله شریعتی " نوشته بود.شعر هم می خواندم. دیوان فروغ از برادرم به من رسید. رباعیات خیام، حافظ را که در خانه داشتم. دیوان وحشی را هم خریدم.
------
مدتی از ادبیات فاصله گرفتم به شدت سرگردان شدم، فکر می کردم بهتر است جامعه شناسی،تاریخ و فلسفه مطالعه کنم،انگونه که فکر می کردم میان اسمان وزمین معلق شده بودم. کتاب برایم همه چیز بود. از بیرون وقتی کارم ختم می شد، به سرعت خودم را به خانه می رساندم و شروع به مطالعه میکردم. وقتی سرگردان شدم و مانده بودم که چه بخوانم، خیلی سخت می گذشت.
------
با راسل نمی دانم چه گونه اشنا شدم. شاید اینگونه؛ تازه برای همان زمان در انترنیت سرچ می کردم : فلسفه چیست؟ . راسل مرا خیلی سرگردان کرد. فلسفه را پیش چشمم بد کرد." چرا مسیحی نیستم"، دنیایی که من می شناسم"،....
------
"سقوط"،" ظهور افغانستان جدید"هنوز نیمه تمام است، رها کرده ام.
"روزگارِ غریبیست،نازنین" ،سانسور می کند حتی تورا در من.
زندگی را،
حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن ؛حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ماورایی هرکس حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند، مگر آن که مخاطب خویش را بیابند شاندل،یکی از نویسندگان فرانسوی بود که شریعتی انرا بسیار دوست می داشت . افکار شریعتی از افکار شاندل تاثیر پذیرفته است. در مورد شاندل چیزی در انترنیت نمی توان یافت. معلوم نیست چرا در مورد این اندیشمند، چیزی ننوشته است.
خدای هست که فقط خدای دلتنگی هاست. خدای ازردگی هاست و خدایست که بجای کسی می بوسدت و دست هایت را می فشارد. خدا هزاران خداست. خدای مسیحی،خدای مسلمان،خدای هندو. . . .در هر آیین ی خدای عضه هست،خدای شادی،خدای زندگی روزمره و خدای هست که در همه حال حاضر است. خدا هزاران خداست. انوقت که انسان خیلی درمانده می شود خدای عضه با اوست.
انگار اطراف ام را دیوار کشیده باشد؛انهم از نوع سیمانی اش.هر طرف تاریکیست؛جلو،عقب،راست و چپ. تمام نیرو ام را به کار می گیرم تا درک کنم چرا اینگونه است.چرا روزنه ی نیست،اما اینگار نمی شود. کوتاه ترین فاصله زمانی، سرب گونه است.هر واژه به نوع غریب است. نمی توانم به اسانی درک اش کنم. حتی "من" و"چه" و "چرا"و"کجا" هم معماهای حل نا شدنیست. مُسکّن ها نمی تواند درمان مان کند،مُسکّن ها ما را فریب می دهد.مُسکّن ها به پتوی می ماند که چشم مان را از صنحه ی دلخراش بپوشاند در حالیکه صحنه باز همان صحنه است.با خواب هم نمی شود.کتابها: سخت است،نمی شود حتی صفحه ای از ان را خواند.مدرسه:همان مُسکّن است نه بیش از ان..
نشسته لشکر پاییز روی شانه باغ
ورق ورق شده دیوان عاشقانۀ باغ
تو گویی از دل من رنگریز پیر فصول
زمینه ساخته بر گوشه و کرانۀ باغ
ترا به کلبۀ عشاق نامراد کشد
لقای مغرب زرین آستانۀ باغ
ز شاخسار سپیدار بلبل زاری
وداغ میکند از باغ با ترانۀ باغ
کنون ز وحشت تاراج باد های خریف
نصیب راغ و زغن گشته آب و دانۀ باغ
دریغ شوکت درویش های سبز قبا
دریغ رونق روحانیان خانۀ باغ
بسان معبد زردشت زرنگار و بلند
شراره میزند از دور آسمانۀ باغ
بهار را به گلوگاه باد می شکند
تغزل غم و دلتنگی زنانۀ باغ
کجاست خامۀ جادوگر منوچهری
که از چکامه کشد طرح غمگنانۀ باغ
قهارعاصی
دین و مذهب از پیچیده ترین و مهمترین پدیده های جامعه بشری است که از زمان های بسی دور، از زمان پیدایش اندیشه توجه اولاد بشر را به خود جلب نموده است. پیامبران،امامان و روحانیون تلاش کرده است که دین را برای مردم معرفی نماید و به انها از دستورات مفید دین اگاهی دهد تا در امور روز مره از ان استفاده نموده و بتواند از یک طرف به کمال معنوی برسد و از طرف هم زندگی ابرو مندانه و به دور از گرفتاری های اجتماعی داشته باشد. دین و مذهب موزون کننده رفتار های اجتماعی و فردی افراد بشر بوده و می باشد. دین بر علاوه اینکه انسان ها را به باور های معنوی مسلح می سازد در بسیاری از موارد به انسان ها کمک نموده است تا اقتصاد اجتماعی و فردی را توزین نماید.در گذشته ها که قانون های مدنی امروزی وجود نداشت دین و مذهب نه تنها مجموعه از باورهای ماورایی و امور مقدس انسان محسوب می شد، بلکه به حیث قانون در جامعه عمل می کرد. در تمام ادوار فلاسفه و متفکرین غیر اسلامی برای درک این موضوع تلاش کرده است اما هیچ یکی از این متفکرین نتوانیسته است با تلاش که در مورد دین، چگونه پدید امدن و منشا ان نموده است، به یک نتیجه مشخص برسد.برخی از فلاسفه معتقید است که دین فطری است اما برخی دیگر باورمند است که دین نه فطری بلکه اکتسابی است. در قران به کررات به این موضوع اشاره شده است که منشا دین فطری است نه اکتسابی. دین: دین مجموعه ای از امور مقدس است که اساس انرا منابع دینی(کتوب اسمانی یا زمینی ادیان که قانون اساسی دین است)تشکیل می دهد و دین پاسخگوی نیاز های معنوی انسان است.علامه طباطبایی در مورد تعریف دین می گوید: "باور داشت ها و دستورهای علمی واخلاقی که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر آورده اند".
فطرت:فطرت در لغت به معنی خلق و افرینش به نوع خواص را گویند و در اصطلاح به انچه که خدواند در نهاد ادمی گذاشته است گفته می شود. فطرت همانند غریزه و طبیعت ،خواسته و گرایشی ذاتی است.حس برتری طلبی، تحسین زیبای ها، درک منافع،حقیقت جویی، فطری است و در نهاد بشر نهفته است. از همان اغاز که ادمی به درک عقلانی می رسد می تواند این چیز ها را ،بدون اموزش قبلی،درک کند و در مورد انها بیاندیشد.مرتضی مطهری در مورد فطری بودن دین می نویسد:"دین از روز اول تا اخر جهان یکیست و وابستگی به فطرت و سرشت ادمی دارد." در قران نیز ادمده است که "پس پاک دلانه تمام توجهت را به طرف دین کن،این فطرت الهی است که خداوند انسان را بر ان افریده است،تبدیلی در خلقت خدا نیست،این همان دین استوار است". درکل گفته می توانیم که تمام متفکرین اسلامی به فطری بودن دین اذعان دارد و دلیل شان ذکر فطری بودن دین در کتاب الهی شان یعنی قران است.
رابطه دین و فطرت: همانطوری که گفته امد دین یک پدیده فطری است و منشاه ان به فطرت انسان بر می گردد.و در کل گفته می توانیم که زیر بنای دین و باور های دینی را فطرت انسان تشکیل می دهد. متفکرین اسلامی معتقید است خداوند دین را از روز ازل در نهاد ادمی قرار داده است و از این رو تمام انسان ها بدون کدام اموزش قبلی به باورهای دینی معتقید است. پس دین و فطرت لازم و ملزوم هم اند و ما دین بدون فطرت و فطرت بدون دین نداریم. دین و فطرت در نهاد ادمی است و جز لا ینفک خلقت انسان است محسوب می شود. تمام انسان ها ،نظر به این گفته، دیندار است و اینکه بعضی ها خودشان را بی دین محسوب می کند،اگر چند در ظاهر از پرستش دست بکشد و به امور مذهبی به دیده پوچی و خرافی بنگرد،باز هم نمی تواند دین دار نباشد چون دین در فطرت او از روز ازل گذاشته شده است.